X
تبلیغات
دلتنگی و تنهایی
دلتنگی و تنهایی

چه کسی میگوید قلب من تنهاست؟

واااااااااااااااای

چه نعمتیه زنده بودن و زندگی کردن

۱۵/۶ : حرکت بعد از نماز مغرب

۱۵/۶ : یاسوج ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه

۱۶/۶: حرکت از یاسوج ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح

۱۶/۶: قره ساعت ۱۰ صبح برای چند دقیقه استراحت توقف

ساعت ۱۰:۳۰ صبح حادثه

چیزی یادم نمیاد تازه گوشام داشتن میشنیدن بدنم حس نداشت

صدای گریه بود٬ شیون بود٬ داد و فریاد بود

صدای داییم بود که میگفت  آجی چیزی نیست خوب میشی آروم میشی چیزیت نیست

صدای مامان بود که گریه میکرد بابا رو صدا میزد و میگفت دخترم

صدای بابا که دل گرمی میداد و میگفت چیزیش نیست دست و سرش شکسته

دست و سرم؟؟؟

دست و سر من؟؟؟

مگه میشه؟ میخواستم حرف بزنم اما نمیشد حتی لبام نمیتونستم وا کنم

من درد نداشتم حتی اندازه یه خار رفتن تو انگشت

میخواستم بگم من چیزیم نیست

چشامو وا کرده بودم اما چرا نمیدیدم

چرا همه جا سیاهه؟

حرفای دایی جوریه که انگار به اغوشم گرفته اما چرا حس نمیکنم؟

بابایی چرا انقد نا امیدی وقتی احساس میکنم میای بالا سرم؟

چی شده مگه؟

انگار صدامو شنیدن اما من حرفی نزدم؟

صدای بابا حالا میتونم خوشحالیو تو صداش بفهمم

مامانو صدا میزنه بیا بیا نگاه کن داره حرف میزنه سرش و بستم٬ دستش رو آتل کردیم

خانم تورو خدا تو بلند شو نگران دخترم باشم یا نگران حال تو

صدای همه رو میشنیدم

صداها واضح شده بود تا حدودی

صدای بابا٬ دایی٬ صدا داداشم٬ گریه های مامان زن دایی مامان بزرگ

خدایا چی شده مگه؟

بابا میگه خانمم؟ حرف بزن؟

من که دارم حرف میزنم!

خودمو داشتم میدیدم رو زمین

اما نه دستمو میبینم نه سرم

یه احساس عجیب...!

حرف میزنم

صدام داره در میاد

بابا نمیبینم

خانمی چشمات بازه!

نمیبینم به ماما بگو بیقرار نباشه من که خوبم

چی شده؟

آمبولانس

آمبولانس

این آمبولانس آخر سرو کلش پیدا شد

صدای چنتا مرد غریبه میاد

هم همه

اقا چرا انقدر دیر اومدین؟ ۴۵ دقیقه پیش ما تماس گرفتیم

کی اتل بسته؟ کی پانسمان کرده سرشو

چرا بهش دست زدین؟

چطور از بین شیشه و آهنا درش آوردین؟

صدای بابا میاد

من پزشکم پدرشم کار منه

خیلی خب

اروم ۱ ۲ ۳ خوبه

دکتر بجز شما کی همراهش میاد؟ فقط خودم

تازه داشت بدنم حس پیدا میکرد

خانمم؟ درد داری؟

زیاد حس ندارم بابایی

چشام چررا نمیبینم؟

بابا چشمات بازه

چرا انقد دیر اومدین؟

جاده رو اشتباه رفتیم چندین تصادف شده بود تو این جاده

خانم؟ متوجه نور چراغ قوه میشی؟

نه نه نه

بابا بخاطر افت فشار و خونیه که ازت رفته نگران نباش دخترم

خیلی تو راه بودیم ندونستم کی به بیمارستان رسیدیم

درد داشتم

روحم که جاش تو بدنم گرم میشد منم بخودم میومدم و درد رو حس میکردم

تو امبولانس به بابا گفتم یه چیزی میبینم یه لکه

بابا:کجاست؟ کجا رو میبینی؟

ازینجا تا اینجا! اینا چین؟ شما اینجا نشستین؟!

اره خانمم داری لباس منو نشون میدی از یقه تا رو شلوارم...خون هست

بهم ریختم خون؟زخمی شدین؟

حرف بابا ارومم کرد نه خونای خودته

درد رو حس میکردم اما هنوز نمیدونستم بم چی گذشته

دیگه ندونستم چی شد

وقتی بخودم اومدم صدای چندین نفر رو میشنیدم

چشامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم اما کسی دورم نبود اطرافم نبود

تو یه راهرو بودم صدای ۲زن رو شنیدم که میگفتن یا ابوالفضل دختره بیچاره چی سرش اومده تصادفیه

ترسیدم داد میزدم

مامانم اومد بالا سرم با دیدنم از حال رفت بردنش

خالم با یه پرستار اومدن سراغم که ببرنم

بازم هیچی یادم نمیاد فقط میدونم زن داداشم اومد بالا سرمو مث بید میلرزید و گریه میکرد

خالم گفت برو بعN با زن داییم بردنم تو یه اتاق

تنها چیزی که متوجه میشدم این بود که با تیغ و قیچی لباسامو میبریدن

درد عجیب تو سرم حس کردم انگار داشتن رو سرم ژیلت میکشیدن و بعد سرم بخیه زدن

چشامو باز کردم...

خانم؟ خوبی؟ توکلت بخدا باشه

بازم ندونستم چی شد

با فریاد چشامو باز کردم درد داشتم نمیتونستم تکون بخورم

جیغ میزدم گریه میکردم

هیچی یادم نمیومد

کجام؟ چی شده؟ چرا درد دارم؟ چرا نمیتونم تکون بخورم؟

مامانم و خالم آرومم میکردن

یادت نمیاد؟ تصادف کردیم!دستت شکسته٬سرت بخیه خورده٬عمل شدی شکمت الان بخیست

بخودت فشار نیار کل بدنت بجز پاهات بخیست

لردگون عملت کردن اورژانسی بستری بودی آی سی یو چون حالت کما داشتی در که اومدی انتقالت

دادن اینجا الان شهر کردیم

فقط درد داشتم هر سری کلی آدم که دکترو پرستارا بودن میومدن بالا سرم

حتی نمیتونستم سر دست راستم که سالم بود بخوابم اصلا قادر بتکون خوردن نبودم

۱روز اورژانس

۲روز بخش جنرال

بخش داخلی هم بستری شدم

و در اخر بخش ارتوپد

زجر اورترین کاری که پرستارا انجام میدادن برام زدن آنجوکت بود

خواب بودم یجورایی حالت بیهوشی

تو بخش جنرال

که متوجه شدم دارن سوراخ سوراخم میکنن جیغ میزدم از درد رگم پیدا نمیشد پلاکتم افت کرده بود

باید خون بهم میرسوندن اما رگ پیدا نمیشد

۳تا پرستار با یه دکتر بالا سرم بودن باز کاری از پیش نمیبردن

مامانم تحمل جیغام براش سخت بود بردنش بیرون خالم تنها کاری ک از دستش بر اومد این بود

گذاشتن دستش تو دهن من که گاز بگیرمو جیغ نزنم

بیچاره خالم

از بس درد کشیدم که از حال رفتم چشم که وا کردم به دست راستم ۲آنژوکت زده بودن که سرم

و کیسه خون بهش وصل بود...

 

رستا نوشت:با نوشتن خاطره اینکه چی بهم گذشته دلم آروم میگیره اما این همش نبود

همه زنده بودنم رو معجزه میدونن

منم میگم خدایا شکرت نه یک بار...

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط رستا|

خوش بحال مسافرکشان میدان آزادی!

که چه آزادانه داد میزنند:

آزادی آزادی...

و عابران خسته٬

ناامیدتر از هرروز میپرسند:

آزادی چند؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط رستا|

همینجا

با یه صدای بلند اما لطیف

اکنده از عشق

مهرونی میگم
 

مامانای تموم این کره ی خاکی روزتون مبارک

بوس بوس بوس 

برا دستاهو وسط ابروهاتون

عاشقتونم

مامان گلک خودم دوست دارم فدات شم

 

روزت مبارک

                                                              ۲۳/۲/۹۱

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط رستا|

در رویاهایت جایی برایم باز کن

 

جایی که عشق را بشود مثل بازیهای کودکی باور کرد

 

خسته شده ام از بی جایی!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط رستا|

تونل ها

ثابت کردند که حتی در دل سنگ ها هم راهی

برای عبور هست

ما که کمتر از انها نیستیم

پس نا امیدی چرا...؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط رستا|

شبکه ۱ سیما: گرامی میداریمت ای ایران

شبکه ۲ سیما: نام جاوید وطن...

شبکه ۳ سیما: فرخنده باد فجر پیروزی!

میرم تو اتاقم روی تختم زانو میزنم روبروی تقویمم٬انگشتم میذارم رو بهمن و زمزمه

میکنم با خودم

امروز جمعه ۲۱ بهمن روز ولادت پیامبر اکرم ختمی مرتبت محمد مصطفی و

میلاد امام جعفر صادق

نمیدونم چرا اما یه نیشخند رو لبام جا میگیره میگم خدایا شکرت به ما هم میگن...

این مدت همه فکر و ذکر سیما شده فجر

بابا میلاد پیامبرمون هست اونیکه به پیروی ازش بخودمون میگیم مسلمون!

بازم بخودم میگم عیسی مسیح خوش بحالت!!!!!!!!

گلی به جمال یارانت

اول این ۲ میلاد عزیز رو تبریک میگم بهمه مسلمین مخصوصا شیعه های جعفری

و بعد هم تبریک میگم این پیروزی و فجر عظیم رو به تمامی ایرانیان اللخصوص

فجرکنندگان

و میگم امام خمینی دمت گرم

اما این جمهوری اون جمهوری اسلامی نیست که تو به انقلاب رسوندیش!!!

امام تو وصیت نامش میگه:

هیچ قوای مصلحی و انتظامی و نظامی نباید جزو احزاب بوده و خود را بازیچه

سیاست نمایند!

وای چی بگم امام خداییش جات خالیه که ببینی چه خبره!!!

میترسم بگم اما با جسارت میگم: اهداف امام ۳۳ سال پیش کجاهو ما کجا...

همه قدیمیا دلشون تنگ شده برای اون انقلاب

انقلاب ۳۳سال پیش امام

الانم که سازمان امنیت داریم ناجور اما دیگه اسمش ساواک نیست

والله بخدا

خب برو بچ فیلتر نشم خیلیه  بخدا نه از سیاست سر در میارم نه اهلشم

فقط دل پر شده٬زبون قفل شده راه بالا اوردن هم...

ترانه نام جاوید وطن رو خیلی دوست دارم امانه همه رو بریدم تو خونه بسکه بلند

میخونمش

نام جاوید وطن             صبح امید وطن       جلوه کن در اسمان

اما اینجا براتون نمینویسمش

با یه اس ام اس زیبا پستم رو تموم میکنم فعلا

از انقلاب ترافیکش ماند و از ازادی میدانش

از استقلال هتل و از جمهوری خیابانش

سالهای سال همه چیز تغییر کرد

جز ساندیس هایی که رویش می نویسند:

از اینجا باز کنید

ولی مردم هنوز از اونجا باز میکنند!!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط رستا|

زمین سکوت کرده

در دلش غوغاست

در دلش زمزمه میکند و شاکر خداست

در عجب است و...

آسمان٬رخ تیره کرده

سیاهه سیاه

دوستانش را گرد هم آورده سپید و سیاه

ابرها دل پر

نمیدانم شاید خوشحال

شاید دل پر از خوشحالی

ابرها ٬ بارش

اسمان بارانی

زمین٬ نجوا کنان

من٬مادرم ٬اهل خانه پشت پنجره تماشا کنان

زمزمه مان شکر خدا.

خدایا شکرت برای اینهمه نعمت٬برا اینهمه بارش

خدایا بحق همه خوبیات این نعمت قشنگ رو تو این روزای قشنگت ازمون

نگیر

                                                                آمین

----------------------------------------------------------------------------------

مدتیه دلم آروم شده  .دیگه احساس تنهایی نمیکنم٬دیگه احساس دل

سردی نمیکنم

دیگه حالم از این زندگی گرفته نیست

دیگه...

خدایا شکرت  ٬شکرت بخاطر این هدیه قشنگی که این چنوقته بهم دادی

شکرت از اونهمه حال و هوای گرفته درم آوردی

                                                                      شکر

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط رستا|

همه جا- پراز سرور و نشاط است جز قلب من، که همیشه گورستان آرزوها، صندوقچه ی امیدها، و مدفن غمهاست.

از همه دهان ها، آواز خنده میشنوم جز از دهان خویش،که همیشه ناله میکند، همیشه سرود غم میسراید، همیشه آهنگ ماتم زمزمه میکند.

از همه چشمها- نور سرور تابان است جز از دیدگان من، که دائم خون به دامان میکند، دائم آب به آتش دل میریزد، کارس جز گریستن ندارد- همیشه چشمه اشک است.

همگان را بسوی دیار زندگی- روان میبینم، جز خویش را که دو پایم- مرا به پرتگاه انتظار، سرنگون کرده اند.

زندگی من- بر این سان میگذرد، هزار افسوس بر این عمر پربهاء که- پریشان میگذرد- عمر من در میان لحظات شوم و طاقت فرسای امید و انتظار، سپری میشود.

من در میان دقایق این زندگی ناخوش تر- از مرگ، دست و پا میزنم و هر لحظه- مانند بیماران محتضر- چشم به راه هستم.

چشم به راه مرگ یا زندگی؟...

زندگی! زندگی! من از مرگ گریزانم،روح من سالهاست که مرده است

اما جسم من است که چشم از دنیا نمیپوشد... دیدگان من منتظر زندگی هستند، هنوز در دل خویش- آتش نیمه خاموشی- نهان دارم...

من- سالهاست که به انتظار زندگی- با مرگ دست . پنجه نرم کرده ام. سالها با سختی ها- مقاومت کرده ام و با بدبختی ها- مصاف داده ام،...

... من امیدوارم ، امیدوار!

                                                                    منتشر نشده های احمد شاملو

                                                                     تهران ۳/مهرماه/۱۳۲۲

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط رستا|

 

 

شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد

که چرا

شیشه شکست؟

یک نفر میگوید:

شاید این رفع بلاست

دیگری میپرسد

شیشه پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست

هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم میپرسم"

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.

------------------------------------------------------------------------

سلام اقا فرید با ذوق هنریشون ادامه شعر بالا رو نوشتن و برا من کامنت گذاشتن.

اهل شعر و ادب هستن و دستی تو نوشتن دارن.

و در حال حاضر وبلاگ خاک اهورا رو مدیریت میکنن.من که خیلی لذت بردم

                                                                                               با تشکر از ایشون

ارزش قلب تو از کل جهان بیشتر است

و خیالت راحت

جای قلبت امن است

از خدا میخواهم قدر یک لحظه بخواهد من را

ولی افسوس خیالی سرد است

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط رستا|

مال مردم ببری

               چونکه مالت ببرند

                                    بانگ فریاد برآری

                                                      که مسلمانی نیست

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط رستا|

 

 

گاهی آنقدر تنها میشوم

که چیزی

به چشمانم راه نمیابد جز اشک

به قلبم٬جز بی کسی

به دستانم جز خیسیو

به پاهایم جز سستی

کاش زبانم هم قادر به فریاد بود

کاش...

کاش...

کاش...

 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط رستا|

 

 

همه هستی من آیه تاریکی است

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد

                                                                                     برد

من در این آیه تو را آه کشیده ام٬ آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زده ام

سهم من این است

شهم من

آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من

                                                                         میگیرد

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه ساده خوشبختی خود مینگرد

به نهالی که تو در باغچه ی خانمه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره میخوانند.

آه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط رستا|

حرف باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر منو جور تو نیست.

سخن از

متلاشی شدن دوستی است٬

و عبث بودن پندار و سرور آور مهر

...

 

سینه ام آینه ایست٬

با غباری از غم٬

تو به لبخندی از این اینه بزدای غباری.

...

 

من چه میگویم ٬ آه ...

با تو اکنون چه فراموشی ها٬

با من اکنون چه نشستن ها٬ خاموشی هاست.

                         

 

                          تو مپندار که خاموشی من٬

                         هست برهان فراموشی من.

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر میخیزند

                     

                     چه کسی میخواهد

                     منو تو ما نشویم

                    خانه اش ویران باد...

 

                                                            ۲۴/۵/۹۰

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط رستا|

 

 

 

 

اشهایم بیقراریم بدخلقیهایم

همه را بگذار به پایه دلتنگیو

وابستگی...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط رستا|

 

سلام:

این پست موقته چون حس نوشتن نیست

هنوز مجبوریم کلاسای دانشگاه رو بگذرونیم

عید نزدیکه خبری از خونه رفتن و خونه تکونی و خرید عید نیست

بهر حال

یک سال دیگه هم در حال اتمامه و سالی دیگر در حال آغاز

باشه که این سال ۸۹ رو خوب تموم کنید و دهه ۹۰ رو بخوشی شروع کنید

فکر کنم دیگه حرفام چرند شد تا خرابکاری نکردم

سال خوب٬خوش٬سبز٬پر برکتی و پر از موفقیت داشته باشید

دوس جونیا...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سال نو مبارک

  

                                             ۲۲/۱۲/۸۹

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط رستا

 

دلم تنگ است از این زندان

که نامش زندگی باشد،

اگر این زندگی باشد

دگر زندان کجا باشد،

دگر عاشق نخواهم شد

که معشوقان جفا دارند،

روم بر کنج میخانه

که می نوشان صفا دارند...

 

                                                                              ۸/۱/۹۰

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط رستا|

ای یگانه ترین بعد از خدای!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد

آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند

تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر واژه ای ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

عمرت مستدام؛ نامت جاودان و روزت مبارک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خجسته میلاد حضرت فاطمه زهرا (س)، روز زن و بزرگداشت مــادر گرامی باد

---------------------------------------------------------------------

مرسی از اشکان عزیز

                                                                     ۳/۲/۹۰

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط رستا|

سسسسسسسسسسسسسیلام

خوبین؟

من که اصلا

وای از دست تو مصطفی حالا که اینطور شد خاله نارگل

من وقت اپیدن ندارم خبکشتیم هی بروز شو بروز شو

حالا خوبه با این حال دربو داغونم اپ شم

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووای

امتحان!

از ۱ اردیبهشت یه ریز دارم امتحان میدم

هنوزنم پایانی هااااااااااااااااااااا بجز آز هاااااااااااااااااااااااا شروع نشده

کلی برا امتحان امروز خوندم

پریشب تا ۷:۱۵ دیقه صبح بیدار بودم با روشن شدن هوا چشام رو بستم ام

 یکی از هم اتاقی های محترم

که باهاش هم حرف نمیزنم

حالا بماند به دلایلی

البته از جانب اون بوده ساعت ۸ اومد و ما رو بد خواب و بیدار کرد

دیشب هم تا نمیدونم ۲ به بعد بود

بهر حال شنیدیم امتحان گرفته نمیشه

ای زوووووووووووووووووووووووووووووووووووووور داره بخدا

اخه من ۳ شنبه امتحان فاینال دارم خب میدونستم برا اون میخوندم اونم بیوشیمی ازمایشگاه!

مــــــــــــــــامـــــــــــــان

۶م هم امتحان تئوری بیوشیمی

مــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــان

و ۸ م امتحان فاینال ازمایشگاه

اخ خسته شدم چه طویل میباشد نامش

میکروبیولوژی دارم

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

این ترم مشروطم

زاری گفت: (لطفا به کشیده شدن کلمه مامان توجه فرمایید و ان را با کمی زاری بخوانید)

                لطفا همه ی متن را با حالت گریه بخوانید جوری که فلاکت این جانب را درک کنید

دعا نامه گفت: هم اکنون محتاج دعاها و قنوت های سبزتان هستیم

                     کلبه دلتنگی و تنهایی

                      شعبه شنگوووول

رستا گفت: جدی جدی عجب پارادوکسی (شنگوووول ـ دلتنگی و تنهایی)

عصبانی گفت: مصطفی اپیدم راضی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                      

                                                                                                                ۱/۳/۹۰

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط رستا|

سلاممممممممممممم

امروز بعد چنروزه که اومدم اپ کنم؟

زیاد نیست همش ۱۸ روز فکر کنم

اخه میدونید فصل امتحانای میترم هستش هنوز درگیرم درست از روز ببلودم

۱ اردیبهشت من دارم میترم میدم

با اجازتون که انشالله نصیب هیچ کافری نشه ببخشین مسلمونی نشه هفته پیش

دوشنبه من سرماخوردگی شدیدی خوردم تا جاییکه والدینم اومدن منو بردن خونه

وایییییییییییییییییی من ۶تا امپول زدم اونم دکزا و سفتریاکسون

فکرشو کن

تازه دیروز برگشتم دانشگاه دیگه نمیشد غیبت کرد اما هنوزم خوب نشدم

هنوزم امتحان دارم تازه بهدشم فاینال ازمایشگاهامون شروع میشه

دوس جونیا دعام کنید خوب شم

بش؟؟؟

                                                                           ۲۱/۲/۹۰

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط رستا|

سلام دوست جونیا خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

من پنج شنبه یعنی ۱ اردیبهشت آپ کردم

اما...

خب نمیدونم چرا حالا که سر زدم میبینم نیست

تازشم قالب وب هم پریده

میدونین چیه

حالا نیومدم بگم که تولدم بوده ها نه

اما...

من ۱ اردیبهشت تولدم بوده خب

حالا شدم ۲۱ ساله

اخی خدا شکرت

درسته که دور از خونوادم بودم اما شب تولدم وهمچنین روز تولدم بگذریم که امتحان میترم

ریاضی داشتم و هنوز تو کف جنشن تولد شب قبلش بودم بهم خیلی خوش گذشت!

یه تولد مفصل توی خوابگاه با کمک دوس جونیای خوابگاهی همه که حالیدن خودم بیشتر

یه جشن و شب به یاد موندنی بود برام کلی بیاد موندنی.

البته همش پای خودم بود و یه فرد بیشتر اون!

کیکم اونقدر بزرگ بود(۵ کیلو) همه تو کفش مونده بودن.کادو ها که دیگه چه عرض کنم!

از همه دوس جونیام ممنونم

و مخصوصا کسی که با کاراش برام اون شب و روز رو خاطره انگیز کرد.

راستی از همه اقوام هم که هنوز برام اس میدن و بهم تبریک میگن هم ممنونم

(چیکارش کنیم دیگه عزیییییییییییزیم.بس که من گلم)

حالا برا خودم با زبون خودم

 

           ببلودم مبارکککککککککککک!!!

         

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط رستا|

 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده …

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که

می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و

نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.

زنش آن را جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم

شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»

————————————————————

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر :

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط رستا|

سلام

تعطیلات دیگه داره تموم میشه چه زود!

برا من زود گدشت با همه دلتنگیام با همه تنهاییام با همه بیکسیام

امشب خب دیگه ۱۲ فروردین ۹۰ هم تموم شد

۱۵ باید بارو بنم رو جمع کنم تا پایان امتحانات ترم یعنی اواسط تیر

دوری ار خانوادم و تحمل کنم چون اصلا تعطیلی ندارم

خدا کنه مثل این روزا زود بگذره  اما مفید.

با کل اقوام از صبح پیک نیک بودیم٫تفریح

بد نبود بی انصافیه باید نگم عالی بود

همه اقوام جمع بودیم

مخصوصا این ساعتای اخر محشر بود خیلی توپ

اما افسوس که با اومدن خونه و پای نت نشستن و سر زدن به وبم همش

از دماغم در اومد

چراش رو نمیدونم امابا خوندن یکی دو تا از کامنتان تاجور حالم بد شد

قفسه سینم داره بهش فشار میاد اجازه تنفس بهم نمیده

میدونم نباید این چیزارو بنویسم اما میگم شاید کمی از این درد عجیب خلاص شم و

سبک شم اروم شم

نمیدونم چرا؟

اخه چرا با یه کامنت باید انقد حال من گرفته شه!

خدا دارم خفه میشم حوذت کمکم کن!!!

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط رستا

 

تا کجای قصه ها باید  ز دلتنگی نوشت

 

 تا به کی بازیچه بودن در گذار سر نوشت

                            

 

 تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

                                    

                       یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد

 

 

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

                                               

                                            خسته ام از زندگی

                         

 

                          با قصه های بیشمار...!!!

 

                                                                        ۱۲/۱/۹۰

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط رستا|

 

 

مال من نیستی

                   از اخم کردن هایت
    

                                           از ان رو گرفتن هایت

و از هزازر چیز دیگرت

                            میفهممش،

                                         

 اما نمیدانم چرا

                    هنوز از جانم

 برایت

        مایه میگذارم!

 

                                                                    ۱۸/۱۲/۸۹

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط رستا|

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشندو باز احساس تنهایی کنی


وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .


وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی.

 
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .


وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .


وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .


وقتی تمام درها به رویت بسته است...


آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و


از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:


« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»


و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

 

  پ ن: ممنون از سودابه عزیز

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط رستا

سلیم سلیم بچه ها

پوزش پوزش

دوست جونیا ببخشید

حواسم نبود کامنت بعضی از دوست جونیای گلم حذف شد

یکیش مطعلق به آقا فرید بود که بازار وبش داغ بود

بهر حال شرمنده شما دوستای خوبم شدم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط رستا

 

 

 

 

قوانین علم را به هم زده ای٬

 

نبودنت وزن دارد!

 

تهی اما سنگین...

 

                                                                                     ۱۲/۱۲/۸۹

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط رستا|

 

همیشه نگاهت به آن بالا باشد

تا دلت از آدمها و کارهای

این پایین نشکند

                                                                                                                   ۷/۱۲/۸۹

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط رستا|

باز هم یک سال دیگه گذشت

 

 

 

باز هم کسی نیست بهم تبریک بگه

 

 

 

باز هم کسی نیست که بهش تبریک بگم...!

 

           

                                ولن مبارک

 

           ۲۴/۱۱/۸۹

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط رستا

 

لعنت به سادگی...

لعنت به کسی که سادگی با پوست و گوشت و استخونش اجین شده

لعنت به کسی که تو سادگی پیشه گرفته تا بگه من...

اصلا لعنت به هرچی قلب صاف

که صداقت ازش میباره

دو رنگی نداره ٫ نامردی نداره ٬ ریا نداره

لعنت٫لعنت٫لعنت

آره تو این زمونه باید گرگ باشی

تو زمونه ای که هیچ قلب و زبونی با هم یکی نیست

همه چیز شده فریب ٫ فریب ٫ فریب

تو زمونه ایکه آدماش براسرگرم کردن خودشون وبازی دادن دیگری بهت میگن...

دایگه حالم داره بهم میخوره

از این دنیا... ٬ از آدماش...

از اینکه همه گرگ شدن و

آدم ساده که حکم بره رو داره میخورن وبدندون میکشن

پس چیشد اون زمانیکه

صداقت٬صافی دل و خوش قلبی یه امتیاز بزرگ بود واسه هر آدم؟

واسه سر افرازیش٬سر بلندیش٬زندگیش؟

چرا حالا مایه شکست و خورد شدنشون تو زندگی؟؟؟

ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب شما بگین

چرا انقدر آدما پست شدن؟؟؟

بـــــــــــــ ـــیــــــــــــــــ ـــغـــــــــــــــــــ ـرت شدن؟

عـــــــــــــــــــــ ـوضــــــــــــ ــی شدن؟

مگه چه اتفاقی افتاده؟

شما بگین؟؟؟

شما بگین با این قلب صاف و ساده باید چه کرد؟

رستا نوشت:دوستان ببخشید دلم پر بود گرفته بود همین.

                                                                              

                                                                              ۲۲/۱۱/۸۹

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط رستا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت