دارم حسش میکنم

دارم با تموم وجودم حسش میکنم

دیگه میتونم لمسش کنم

خسته شدم

از این حس عجیب خسته شدم

آزارم میده

اذیتم میکنه

حالم از خودم بهم میخوره که باید برا دور کردن این

حال و هوا و حس از خودم به کسی التماس کنم

میدونی چرا؟

چون دارم صدای خورد شدن خودمو میشنوم

با هر کلمه رو زدن و التماس

با هر هجاء

ترکم نکن...

پیشم بمون..

دوست دارم.

بهت احتیاج دارم...

نرو... 

آهای با تو ام !

اصلا میفهمی دوست داشتن یعنی چی...؟؟؟

علاقه شدید قلبی یعنی چی...؟؟؟

میخوامت یعنی چی...؟؟؟

م...ی...خ...و...ا...م...ت؟؟؟

میفهمی؟؟؟

بفهم!!!

یا فقط بفکر خودتی؟

یا فقط به کسی فکر میکنی که یک سال پیش از دستش دادی؟

هم بروی خودت درهارو بستی هم بروی من

رو قلبت،

احساست،

وجودت،

دلت،

یه ورود ممنوع زدیو

فقط خودتی که برا خودت مهمی و بقیه و احساسشون پوچ...

خیلی خودخواهیه

خیلی..

خودخواهیه در نظر نگرفتن احساس کسی

اصلا میدونی چیه

ظلمه...ظلم

غرورت این بلا رو سرت آورده

که حتی رو حرفاتم نمونی

رو قولات نمونی...

غرورته که منو داره روز بروز خورد میکنه

تا جاییکه حس تنفر پیدا کردم از خودم...

غرورته که...

از چی میترسی؟؟؟

از عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

از دوباره عاشق شدن؟؟؟

از وابسته شدن؟؟؟

نترس...نترس...نترس

یعنی نجات دادان یه انسان

از منجلاق

در آوردنش از منجلاقی که فقط با دستای تو امکان پذیره

انقدر سخته؟؟؟

انقدر...

نگو از جنس ... متنفرم!!!

بیا کار سختی نیست

دل دادن...

                                                   ۱۵/۱۱/۸۹