بزرگی خدا
چه نعمتیه زنده بودن و زندگی کردن![]()
۱۵/۶ : حرکت بعد از نماز مغرب
۱۵/۶ : یاسوج ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه
۱۶/۶: حرکت از یاسوج ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح
۱۶/۶: قره ساعت ۱۰ صبح برای چند دقیقه استراحت توقف
ساعت ۱۰:۳۰ صبح حادثه
چیزی یادم نمیاد تازه گوشام داشتن میشنیدن بدنم حس نداشت
صدای گریه بود٬ شیون بود٬ داد و فریاد بود
صدای داییم بود که میگفت آجی چیزی نیست خوب میشی آروم میشی چیزیت نیست
صدای مامان بود که گریه میکرد بابا رو صدا میزد و میگفت دخترم
صدای بابا که دل گرمی میداد و میگفت چیزیش نیست دست و سرش شکسته
دست و سرم؟؟؟
دست و سر من؟؟؟
مگه میشه؟ میخواستم حرف بزنم اما نمیشد حتی لبام نمیتونستم وا کنم
من درد نداشتم حتی اندازه یه خار رفتن تو انگشت
میخواستم بگم من چیزیم نیست
چشامو وا کرده بودم اما چرا نمیدیدم
چرا همه جا سیاهه؟
حرفای دایی جوریه که انگار به اغوشم گرفته اما چرا حس نمیکنم؟
بابایی چرا انقد نا امیدی وقتی احساس میکنم میای بالا سرم؟
چی شده مگه؟
انگار صدامو شنیدن اما من حرفی نزدم؟
صدای بابا حالا میتونم خوشحالیو تو صداش بفهمم
مامانو صدا میزنه بیا بیا نگاه کن داره حرف میزنه سرش و بستم٬ دستش رو آتل کردیم
خانم تورو خدا تو بلند شو نگران دخترم باشم یا نگران حال تو
صدای همه رو میشنیدم
صداها واضح شده بود تا حدودی
صدای بابا٬ دایی٬ صدا داداشم٬ گریه های مامان زن دایی مامان بزرگ
خدایا چی شده مگه؟
بابا میگه خانمم؟ حرف بزن؟
من که دارم حرف میزنم!
خودمو داشتم میدیدم رو زمین
اما نه دستمو میبینم نه سرم
یه احساس عجیب...!
حرف میزنم
صدام داره در میاد
بابا نمیبینم
خانمی چشمات بازه!
نمیبینم به ماما بگو بیقرار نباشه من که خوبم
چی شده؟
آمبولانس
آمبولانس
این آمبولانس آخر سرو کلش پیدا شد
صدای چنتا مرد غریبه میاد
هم همه
اقا چرا انقدر دیر اومدین؟ ۴۵ دقیقه پیش ما تماس گرفتیم
کی اتل بسته؟ کی پانسمان کرده سرشو
چرا بهش دست زدین؟
چطور از بین شیشه و آهنا درش آوردین؟
صدای بابا میاد
من پزشکم پدرشم کار منه
خیلی خب
اروم ۱ ۲ ۳ خوبه
دکتر بجز شما کی همراهش میاد؟ فقط خودم
تازه داشت بدنم حس پیدا میکرد
خانمم؟ درد داری؟
زیاد حس ندارم بابایی
چشام چررا نمیبینم؟
بابا چشمات بازه
چرا انقد دیر اومدین؟
جاده رو اشتباه رفتیم چندین تصادف شده بود تو این جاده
خانم؟ متوجه نور چراغ قوه میشی؟
نه نه نه
بابا بخاطر افت فشار و خونیه که ازت رفته نگران نباش دخترم
خیلی تو راه بودیم ندونستم کی به بیمارستان رسیدیم
درد داشتم
روحم که جاش تو بدنم گرم میشد منم بخودم میومدم و درد رو حس میکردم
تو امبولانس به بابا گفتم یه چیزی میبینم یه لکه
بابا:کجاست؟ کجا رو میبینی؟
ازینجا تا اینجا! اینا چین؟ شما اینجا نشستین؟!
اره خانمم داری لباس منو نشون میدی از یقه تا رو شلوارم...خون هست
بهم ریختم خون؟زخمی شدین؟
حرف بابا ارومم کرد نه خونای خودته
درد رو حس میکردم اما هنوز نمیدونستم بم چی گذشته
دیگه ندونستم چی شد
وقتی بخودم اومدم صدای چندین نفر رو میشنیدم
چشامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم اما کسی دورم نبود اطرافم نبود
تو یه راهرو بودم صدای ۲زن رو شنیدم که میگفتن یا ابوالفضل دختره بیچاره چی سرش اومده تصادفیه
ترسیدم داد میزدم
مامانم اومد بالا سرم با دیدنم از حال رفت بردنش
خالم با یه پرستار اومدن سراغم که ببرنم
بازم هیچی یادم نمیاد فقط میدونم زن داداشم اومد بالا سرمو مث بید میلرزید و گریه میکرد
خالم گفت برو بعN با زن داییم بردنم تو یه اتاق
تنها چیزی که متوجه میشدم این بود که با تیغ و قیچی لباسامو میبریدن
درد عجیب تو سرم حس کردم انگار داشتن رو سرم ژیلت میکشیدن و بعد سرم بخیه زدن
چشامو باز کردم...
خانم؟ خوبی؟ توکلت بخدا باشه
بازم ندونستم چی شد
با فریاد چشامو باز کردم درد داشتم نمیتونستم تکون بخورم
جیغ میزدم گریه میکردم
هیچی یادم نمیومد
کجام؟ چی شده؟ چرا درد دارم؟ چرا نمیتونم تکون بخورم؟
مامانم و خالم آرومم میکردن
یادت نمیاد؟ تصادف کردیم!دستت شکسته٬سرت بخیه خورده٬عمل شدی شکمت الان بخیست
بخودت فشار نیار کل بدنت بجز پاهات بخیست
لردگون عملت کردن اورژانسی بستری بودی آی سی یو چون حالت کما داشتی در که اومدی انتقالت
دادن اینجا الان شهر کردیم
فقط درد داشتم هر سری کلی آدم که دکترو پرستارا بودن میومدن بالا سرم
حتی نمیتونستم سر دست راستم که سالم بود بخوابم اصلا قادر بتکون خوردن نبودم
۱روز اورژانس
۲روز بخش جنرال
بخش داخلی هم بستری شدم
و در اخر بخش ارتوپد
زجر اورترین کاری که پرستارا انجام میدادن برام زدن آنجوکت بود
خواب بودم یجورایی حالت بیهوشی
تو بخش جنرال
که متوجه شدم دارن سوراخ سوراخم میکنن جیغ میزدم از درد رگم پیدا نمیشد پلاکتم افت کرده بود
باید خون بهم میرسوندن اما رگ پیدا نمیشد
۳تا پرستار با یه دکتر بالا سرم بودن باز کاری از پیش نمیبردن
مامانم تحمل جیغام براش سخت بود بردنش بیرون خالم تنها کاری ک از دستش بر اومد این بود
گذاشتن دستش تو دهن من که گاز بگیرمو جیغ نزنم
بیچاره خالم
از بس درد کشیدم که از حال رفتم چشم که وا کردم به دست راستم ۲آنژوکت زده بودن که سرم
و کیسه خون بهش وصل بود...
رستا نوشت:با نوشتن خاطره اینکه چی بهم گذشته دلم آروم میگیره اما این همش نبود
همه زنده بودنم رو معجزه میدونن
منم میگم خدایا شکرت نه یک بار...














اینجا پناهگاهیست برای دلتنگی و تنهایی من ساکن این کلبه دلی دارد پر گلایه از زمانه!!!